روزهای پایانی

از ته قلب دعا می کنم همه در سال جدید به آرزوهای قلبیشون برسن و تنشون سلامت و در کنار عزیزانشون خوش باشن.......هر کی خونه نداره خونه دار بشه و هر کی در آرزوی فرزنده خدا بهش فرزند صالح و سالم بده و هر کی مریض داره خدا شفاش بده.......آمین

سال نوی همتون مبارک

عید امسال دخترمان نیامده عیدی گرفت...از مادر و پدرم و از خاله هایش.......هر چه گفتم او که نیامده عیدی ندارد....باید به موقع می آمد...ولی کسی گوشش بدهکار نبود.......البته من و پدرش هم به او عیدی دادیم....البته به لباسش.......چون خودش که دست گرفتن عیدی را نداشت.....عیدیش را در لباس س همی اش گذاشتیم.......

من....مادر  جنینی هستم حدود 2.5 کیلویی که در هفته 36 به سر می برم و این روزها حال خودم رو خوب نمی دونم.......ماتم......این روزهای بهار را با خواب آلودگی بهاری و کم خوابی های شبانه ناشی از بارداری پشت سر می ذارم و نگران اضافه وزنم(12 کیلو) هستم و این که جنینم سلامت باشه.......راستی راستی انگار دارم مادر میشم و تا چند روز دیگه دخترم رو  از نزدیک می بینم......سیسمونی دخترم تا آخر هفته چیده میشه و من و پدرش عملا از اون اتاق اخراج میشیم و باید جای دیگه ای رو برای درس خوندن و ولو شدن پیدا کنیم......از طرفی باید به فکر بعد از زایمان هم باشم و مهمونهایی که میان و پذیرایی و یخچال و فریزر پر و تمام خرده ریزهایی که لازمه و ممکنه از قلم افتاده باشه....هیجان خاصی داره که با استرس امتحانات پایان ترم و میان ترم آقای میم به اوج خودش رسیده.......از این هفته هر هفته یک یا دو روز رو استعلاجی میگیرم و بیشتر خونه میمونم.........پاها و دستهام تا حدود کمی ورم دارن و دیگه کاملا یک زن حامله ام که هر کی تو خیابون با یک حالتی بهم نگاه می کنه...بعضی ها راه رو باز می کنن و خودشونو جمع می کنن تا به من برخورد نکنن...بعضی ها لبخند خوشحالی به لب دارن و دعا می کنن....بعضی ها جاشونو تو ماشین به من می دن و خوراکی بهم تعارف میکنن.......راننده های تاکسی هم موقع پیاده شدن می گن خانم مراقب باش.......مامانا منو با دست به بچه های کوچیکشون نشون می دن و میگن ببین دخترم/ پسرم...این خانم نی نی داره........بچه های کوچکتر فامیل میان با انگشت دست به شکم من می زنن تا به نی نی دست زده باشن.......هر جا برم پشتم چند تا بالشت و تکیه گاه قرار می گیره.......حتی آقای میم هم دیگه نمی ذاره دست به ظرفهای شام بزنم و توقع شام آنچنانی نداره........همه اینها را می بینم ولی خودم هنوز باورم نمی شود که چه در پیش رو دارم.......واقعا فرزندم را در آغوش میگیرم و این دوران به اتمام می رسد!!........

از همه التماس دعا دارم.........از همه..........

برای سلامتی دخترم و تداوم سایه شوهرم بر سرمان........همین و همین.....

/ 3 نظر / 16 بازدید
آزاده

عزیزم ان شالله این چند روز هم به خیر وخوشی سپری میشه و نی نی میاد تو بغلت و همه چیز اونطور که دوست داری پیش میره

شادی

عزیزم سال نوت مبارک . ینی فسقلی الان بدنیا اومده ؟؟؟؟؟؟؟ مبارکه عزیزم در اولین فرصتی که تونسی بیا و آپ کن و برامون از اون کوچولو بگو

عمه

سلام.تا15 حداکثرطبیعیه..ازاین به بعدکمی سعی کن نمک رامحدودکنی.بچه های ریزبهتروخوبتر رشدمیکنندنگران نباش.بسلامتی وشادی