چهل روز

چهل روز و شب از آمدنت گذشت ......چهل روز و شبی که هر لحظه اش آرزویم بود....و تو آمدی...آمدنی که هنوزم باورش برایم سخت است......این تویی آیا......همدم من.......

دوست دارم آنقدر در آغوشم بفشارمت تا در تو حل شوم.......ذوب شوم........دوست دارم همچنان مستمر بویت کنم........آن دستها و پاهای کوچکت را غرق در بوسه کنم و بگویم که بدانی چقدر به وجودت محتاج بودم و چه خوشحالم و متشکرم که آمدی......که آمدی و دلم را روشن کردی.......دخترم ممنون...این روزها مخصوصا از آن زمان که همه رفتند و من و تو ماندیم همدم روزهای یکدیگر، بیشتر روزها را به تو مشغولم....حتی فرصت خوردن چیزی را نمی یابم.......حتی شب زنده داری هایت را هم دوست دارم...آن شبهایی که تا صبح تو را در آغوش گرفتم و تا 4-5 یا حتی شش صبح کل خانه را وجب کردیم و دستم را روی شکمت نگاهداشتم و برایت شعر ها و لالایی ها خواندم تا دل دردت آرام گیرد...آن شبهایی که دستانم از نگاه داشتن تو برای ساعتها ، بی حس می شد ......همه را دوست دارم......تو هدیه خداوندی و من باید امانت دار خوبی باشم.......اکنون دیگر چشمانت ما را میبیند و ما را با چشمانت دنبال می کنی...حالا دیگر نه فقط در خواب شیرین بلکه در بیداری هم لبخند می زنی......نمی دانم با اطمینان بگویم یانه ولی گمان می کنم دیگر، چشمانت نیز اشک دارد......

دختر قشنگم.......بدون شک هیچ کس در دنیا دختری مثل تو ندارد......تو یگانه ای......قشنگترین دختر دنیا........

مادرم آداب چهل روزگیت را به جا آورد و آب چهلگی بر سر و تنت ریخت، باشد که سالم و سلامت عمری طولانی داشته باشی.......اسپند برایت دود کردیم باشد که شر و بلاها ازتو دور باشد........و همه اینها به دور از حتی یک نفر از قوم پدرت اتفاق افتاد.......

پدر پدرت گاه گداری زنگ می زند.....عمه ات برای فضولی هم که شده یکی دوباری زنگ زده ولی مادر پدرت از ده روزگیت زنگ نزد......هیچکدامشان هم از آن به بعد نیامدند.....جاری 3 هم فقط یکبار و فقط برای سر در آوردن از اوضاع زنگ زد و دیگر هیچ........ به اینها که می اندیشم شیرم تلخ می شود و تو نازنین من دل درد می گیری......ولی مگر می شود به این چیزها فکر نگرد......یلدا می گوید ولشان کن....شر نرسانند خیرشان را نخواستیم.......نه اینکه فکر کنی تو را دوست ندارند....دلشان برایت پر می کشد ولی از من دلگیرند و من هم از آنها...... و هیچکدام به روی هم نمی آوریم.......فقط سر سنگین هستیم واین موجب فاصله شده.....ما که آنجا برویم همه کدورت ها به فراموشی سپرده می شود...می دانی چرا........چون تو مایه آرامش و صلحی......آنقدر خوبی که همه دلشان مهربان می شود با دیدنت.......و از همه پشیمان تر مادر پدرت خواهد بود که سر دلگیری از من روزهای زیادی را از تو دور ماند و خود را از وجودت محروم کرد.......

و سپاسم از مادر و پدرم است......مادر و پدری نازنین....که این روزها همه هم و غمشان من و توهستیم .....آنقدر دوستت دارند که مادرم تا 45 روزگیت پیشمان بود....صبح و شب.....و پدرم یک شب در میان شبها پیش ما بود ...انقدر از من پذیرایی کردند که تا دنیا دنیا مدیونشان خواهم بود.......تو نیز هم باید قدردانشان باشی و بمانی.......از روز آمدنت حمامت را مادرم برد......پاهایت را مادرم شست....لباسهایت را مادرم شست........و ساعتهای مدید تو را در آغوش گرفت تا بخوابی......در واقع با این کارها به من فرصت داد تا بیشتر استراحت کنم و کم خوابی نکشم.......غذایم را درست کرد........خانه ام را جارو کرد و در و دیوارها را برق انداخت......آنچه را که هیچکس برایم نمی کرد او با جان و دل انجام داد........مدیونش هستم تا همیشه........خداوندا برایم نگهش دار........همه مادران را نگاهدار که سخت به ایشان محتاجیم.....

دختر خوبم.....یعنی این روزها را من نیز برای تو تکرار خواهم کرد؟ یعنی من هم مادر شدن تو را خواهم دید تا تکرار کنم برای تو آنچه را که مادرم در حقم تمام کرد.....؟

/ 4 نظر / 40 بازدید
اشرف

چرا که نه،به لطف خدا دختر خانم شما هم به سلامتی بزرگ میشه،و....و عروس میشه و ....و در نهایت شما هم مادربزرگ میشید[ماچ]

آزاده

دست مامان بابا درد نکنه... خدا خیرشون بده... چی بگم دوستم سر لج و لج بازیهای بچگانشون شیر تو رو هم تلخ میکنن میدونم چی میگی اما برای همون دخمل نازت هم که شده بی خیالی طی کن که این روزها بهت خوش بگذره