تو......من......پدر.....تنهای تنها

بالاخره فارغ از همه آمدنها و رفتنها من، تو و پدر تنها شدیم..........لحظه ای که بی صبرانه آرزویش را داشتم فرا رسید........خسته ام از این همه شلوغی......از اینکه این بگوید لباسش کم است...آن بگوید لباسش زیاد است.......این بگوید نشسته شیرش بده...آن یکی بگوید دراز بکشی راحت تر است....این بگوید به صدای محیط عادتش بده تا بخوابد و آن دیگری از راه نرسیده همه جا را ساکت کند که بچه خواب است......این یکی بگوید میوه بخور برایت خوب است..و آن دیگری بگوید میوه نفخ دارد برای شیرت بد است.......و من.......که خود زخم دیده از همه اتفاقات گذشته دیگر نای بحث با این و آن را ندارم.....

خسته ام دخترم.......انگار کوه کنده ام.......نای حرف زدن را هم ندارم.....دوست دارم ساعتها ببویمت....بغلت کنم تنهای تنها......دوستت دارم...نمی دانی که چقدر منتظرت بودم.......بغلت که می کنم خستگیم رفع می شود.......تو مایه آرامشم هستی........تو مال منی و من هیچ دلم نمی خواهد تو را با هیچکس در این دنیا تقسیم کنم ...حتی با پدرت......

هنوز خودم را نگرفته ام........زرد و زارم.....به خاطر شیردهی و پرهیز از خوردن میوه و سبزیجات و مرغ و ماهی و برنج.......غذایم شده گوشت گوسفند  یا سیرابی و سوپ و نان ......میوه ام شده آناناس و کمپوت و دیگر هیچ.....دلم یک کاسه پر ماست می خواهد .......دلم برای خوردن یک هندوانه شیرین و خنک تنگ شده .......ولی تو را که می بینم دیگر جز تو چیزی نمی خواهم...آرامشت برام مهم است ....اینجوری تو هم راحت تری و بهتر می خوابی و کمتر گریه می کنی......

آدمی فراموش کار است دخترم......همه زنان روزی زاییده اند و حال و احوالشان مثل من بوده است ولی چه بگویم که فراموش می کنند.....یعنی مادر پدرت که پنج شکم زایید هم همین دردها را چه بسا بیشتر هم کشید ولی به گمانم یادش رفته است......اگر یادش بود با من مهربان تر بود...شاید هم من دیوانه شده ام و حال خودم را نمی فهمم.......قبل از آمدنت اینطور وانمود می کرد که چون ما از آنها دوریم کاری برایمان از دستشان ساخته نیست...ولی حالا سر نرفتنت به خانه شان با ما به اصطلاح قهر است......تو برایش مهمی....دوستت دارد...اگر نداشت سه روز اول آمدنت بدون انکه بهش تعارف کنم پیش ما نمی ماند....واگر دوستت نداشتند عمه ات با آنهمه دبدبه و کب کبه....شب اول امدنت در بیمارستان به عنوان همراه پیش ما نمی ماند..... پس دوستت دارند ولی زبان گفتنشان ضعیف است.......دخترم فرهنگها متفاوت است......از این چیزها ناراحت نشو......

خیلی حرفها دارم که با تو بگویم.......اما خسته ام.......کوه کنده ام.......باید قدری استراحت کنم......

 


/ 4 نظر / 15 بازدید
بانو سرن

آخ که چقدر منم روزی که همه رفتند خوشحال بودم. با این که قرار بود همه کارها رو خودم انجام بدم اما بیشتر از شرایط راضی بودم . تازه سردردای بعد از زایمان هم گرفتم که تا 7 روز امانم رو بریده بود.

سوگند

عزيزم يكم خودتو تقويت كن . اين ناراحتي ها و رنجش ها بعد از زايمان پيش مياد . نگران نباش همه چي درست ميشه .ازطرف من ني ني رو ببوس .راستي اسمشو چي گذاشتي ؟و شبيه توئه يا باباش ؟خدا براتون حفظش كنه عزيزدلم.

شادی

عزیزم به سلامتی انشالا . یکم بگذره روبه راه تر میشی . نی نی هنوز اسم نداره خانومی ؟؟؟ از طرف مام ببوسش

آزاده

عزیزم مادرشدنت مبارک... قدمش خیر باشه... این روزها با وجود گذشته طلایی قوم شوشو قابل پیش بینیه... خدا رو شکر رفتن و راحت شدی... ان شالله همدم تنهاییهات میشه گل دخترت و همسر بیشتر قدرت میدونه...