مادر

انتظار به سر رسید و من ........مادر شدم......

یکشنبه صبح دوش گرفتم و به بیمارستان رفتیم به اتفاق آقای میم تا ببینیم وضعیت چگونه است....دکتر هم آنجا بود و معاینه ام کرد...از نظرش وضعیت دهانه رحمم خوب نبود و تنها یک سانتیمتر باز شده بود این بود ک بستری نشدم و طبق نظر دکتر به خانه برگشتم تا برای پنج شنبه مجددا به بیمارستان بروم بلکه پیشرفتی حاصل کرده باشم.......بامداد روز دوشنبه ساعت 1 احساس کردم مایعی گرم از بدنم خارج می شود و من در عجب که چه اتفاقی در حال رخداد است که ناگهان دیدم تخت غرق در آب شد......کیسه آبم پاره شد و من بناچار نصف شب مجددا به بیمارستان رفتم تا معاینه شوم.....کیسه آب پاره شده بود ولی دهانه رحم دو سانت بیشتر باز نبود......دکتر آمد و گفت برای زایمان طبیعی باید تا صبح صبر کنم...و آمپول فشار را به من تزریق کردند و فقط خدا می داند که من تا صبح چه دردی را تحمل کردم و چه ناله هایی کشیدم و چشمم مدام به ساعت بود و گویی عقربه ها اصلا از کار افتاده بودند.....هر  می گذشت بدتر می شدم و درد امانم را بریده بود....تا ساعت 8:30 صبح که دوباره دکتر آمد و معاینه کردو گفت که پیشرفتی حاصل نشده و در ضمن سر بچه هم خیلی بالا بود و می گفت در لگنم استخوانی است که افقی قرار گرفته و حتی اگر دهانه رحمم کامل باز شود باز هم احتمالش خیلی ضعیف است که سر بچه از لگن عبور کند......اینجا بود که دیگه از شدت درد و شرایط پیش رو گریه ام گرفت و زنگ زدم تا با آقای میم مشورت کنم ...آقای میم به شدت ناراحت بود و به من دلداری می داد که اگه صلاح سزارینه بذار سزارین شی فرقی نمی کنه و من ناراحت از اینکه اینقدر صبر و زحمت برای عمل طبیعی به نتیجه نرسید....دلم بد شکسته بود ....گریه امانم را بریده بود و بند نمی آمد.....دکترم دو دکتر دیگر را هم به بالینم آورد تا آنها هم من را معاینه کنند و نظرشان را برای زایمان طبیعی بگویند آنها نیز نظرشان همان بود که دکترم گفت... ومن بناچار و از روی درد به سزارین تن دادم و با آقای میم خداحافظی کردم..از درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم.....بیمارستان پر از مادران منتظر بود......همه برای سزارین خودشان را آماده می کردند...خوشحال بودند و خندان...انگار جشنی به پا بود و من تنها داغدارشان بودم....با سرعت تخت من را به سمت اتاق عمل می بردند و می گفتند عجله کنید درد دارد این خانم طبیعی بوده نشده الان میره برای سزارین...در اتاق عمل همه می گفتند چرا گریه می کنی؟ یکی می گفت درد داری؟ یکی می گفت ذوق داری؟ یکی می گفت می خوای مادر شی گریه می کنی؟ یکی می گفت ترس نداره....تا ماسک بیهوشی رو گذاشتن رو بینیم خانم دکترم شروع کرد به آماده کردن شکمم من هم که اصلا تو حال خودم نبودم بلند بلند می گفتم شروع نکنین من هنوز به هوش هستم......مسئولین بیهوشی می گفتن ما می دونیم...پنج تا نفس بکش بیهوش می شی منم نفس مس کشیدم ولی می ترسیدم که دکتر شروع کنه اونم در حالی که من بهوش هستم هی داد می زدم که من به هوش هستم من هنوز بیهوش نشدم....خانم مسئول بیهوشی می گفت ما باید یک کلاس برای مریضهای عمل جراحی قبل از اتاق عمل بذاریم...بابا ما می دونیم به هوشی.....خلاصه دیگه نفهمیدم چی شد به هوش که اومدم ساعت تقریبا 12 بود دخترم ساعت 8:46 صبح روز دوشنبه 22/2/93 مصادف با 12 رجب به دنیا اومد و از قراری چون شب تولد حضرت علی بود و تاریخش هم رند بود زایمان زیاد بود و نوزاد تازه به دنیا اومده به وفوور.....

بعد از بهوش اومدن هنوز گریه می کردم و افسرده بودم....پرستار میومد بالای سرم که چرا گریه می کنی اگه درد داری مسکن بزنم و من می گفتم نه می خواستم طبیعی زایمان کنم ولی نتونستم اینه که ناراحتم...خلاصه به دلیل شلوغی بخش تازه نزدیک ساعت 13 رفتم بخش و مادرم و پدرم و آقای میم رو اونجا دیدم آقای ح هم اومده بود.....دخترم رو تو اتاق ریکاوری یک لحظه تو خواب و بیدار دیدم....بالاخره تو بخش دخترم رو آوردن و چشمم به جمالش روشن شد....سیبی از وسط دو نیم شده با پدرش....پر از پف و  ورم.غرق در خواب با لباسی زیبا به رنگ صورتی و پتویی صورتی به دورش...

پاره ای تنم که برای دیدنش لحظه شماری می کردم.....با دو دستی که رو به بالا بود انگار دخترم در حال راز و نیاز و دعا بود.....دوستش داشتم ولی خسته بودم...خسته از تمام اتفاقاتی که بر من گذشت و خسته از تنهاییم.....هیچ کس حال من را نمی فهمید.....دوست داشتم یک دل سیر گریه کنم بدون حضور کسی.....

من مادر شدم......یک مادر واقعی..

/ 9 نظر / 37 بازدید
حقدوست

[گل][گل][گل][گل] [گل] [گل][گل][گل] [گل] سلام و درود بر شما گرامی وبلاگ خوب و جالبی دارید. امیدوارم در ادامه راه موفق باشید. ضمن تبريک اعياد شعبانيه، برای مطالب زیر دعوت شده‌‌‌اید: ********** [گل][گل] رفع چهار بحران مهم با چهار راهکار ارزشمند [گل][گل] ********** ## دوستداران حجامت یادداشت کنید؛ ## [گل][گل] بهترین روز حجامت در سال ۱۳۹۳ [گل][گل] # # # به همراه تقويم سالنماي حجامت 1393 # # # *********** [گل] احادیث زیبا و خواندنی هفته [گل] ## ثواب بسیار عظیم روزه ماه شعبان ## سه اثر فجیع برای موسیقی و غنا ## قَسَم دروغ این آثار مخرّب را دارد *********** [گل] دو داستان زیبا و خواندنی [گل] ## جزاى بدگمانى به شوهر ## بیرون آوردن النگوى عروس از دریا *********** [گل][گل] از چه زمانی حضرت علی بن ابیطالب(ع) ملقّب به «امیرالمؤمنین» شدند؟ [گل][گل] *********** منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما گرامی هستم. www.bia2mofid.persianblog.ir [گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل]

سوگند

عززززززززززززززيزم مباركت باشه هرروز ميومدم ببينم چيزي نوشتي يا نه خوش قدم باشه ايشالله چشم بد ازش دور باشه مامان خوشگله.مواظب خودتو باشين

مانا. آش شله قلمکار

عزیزکم.. مبارکه. چشمت روشن.. قدمش پر از برکت و شادی باران کاملا می فهمم. اون لحظه فقط مال تو و احساس تو بوده.هیچ کس ازش درکی نداره . عزیزم مراقب باش افسردگی بهت غلبه نکنه. دخترکت یه مادر شاد می خواد.

شادی

عزیزم قدم نورسیده مبارک نمیدونی چقدر خوشحال شدم انشالا حال خودم زودتر خوب شه و بیای برامون بنویسی

عمه

سلام.مبارک قدم نورسیده مبارک مادرشدنت مبارک .انشاالله باوالدین بزرگ بشه .عروسش کنی

بانو سرن

عزیزم تبریک می گم . منم دقیقا همین اتفاق برام افتاد و مجبور شدم سزارین بشم. نصف گریه های بعد منم به همین خاطر بود. اما کم کم دارم بهش عادت می کنم. شاید حکمتی بود.

اشرف

سلام باران خانم،میدونم دیره،ولی دلم نیومد مادر شدنتون رو تبریک نگم...امیدوارم با وجود این رحمت الهی سراسر زندگیتون پر بشه از شادی و خنده[گل] راستی منم مثل شما موقع سزارین گریه میکردم و میگفتم من میخوام طبیعی زایمان کنم[گریه]