روزهای بارانی
هر روز و هر روز زندگی من 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اینها که می گویم تنها حرف نیست که از دهانم بیرون آمده باشد و تو از این گوش بشنوی و از آن گوش در کنی......اینها همه چیزهایی است که با گوشت و پوست خود چشیده ام و نمی خواهم تو .......همان مسیری را بروی که من  رفتم.......همانگونه که مادرم پیش از من رفته بود.......

دخترم........هر موضوعی که ناراحتت می کند جایش بیرون از قلبت است........حفظش نکن.....چیز باارزشی نیست که تلنبارش کنی..........که اگر تلنبار شد واویلاست ......با یک تلنگر آتش آن فوران می کند و از همه اول تر خودت را می سوزاند.......

حرفهای دلم را برای پدرت گفتم و او از اینکه خواسته یا ناخواسته در رنجاندن من با مادرش همراهی کرده بود عذرخواهی کرد ......وگفت که مادرش با همه کمبودها و نقصان ها باز هم مادرش است و او نمی تواند مادرش را دور بیندازد........که البته حق دارد.....نه اینکه سبک شده باشم نه.......ولی خیلی بهترم.......با مادرش نیز حرف زدم ......که البته او نیز حرفهایی برای گفتن داشت که از نظر من منطقی بر آن بار نبود.....

دخترم....هیچ کس حتی یک مادر شوهر خوب و مهربان نیز نمی تواند جای مادر خود آدم را بگیرد همانگونه که بهترین عروسها نیز نمی توانند جای دختر آدم را بگیرند......عشق مادر و پدر به فرزند بی توقع است...بینهایت است ....ولی سایرین در برابر کارهایشان از تو توقع خواهند داشت.....و این راز طبیعت است......

دخترم هیچگاه خانواده ات را به کسی نفروش.......که بعدها می فهمی خانواده ات با همه کاستی ها صد برابر بهتر  و دلسوزتر از سایرین برایت هستند......

دخترم...مردها صد سال هم که بگذرد مرد هستند با همان خوی و خصلتهای تعریف شده.......هیچ مردی بهترین مرد روی زمین نیست......پس از شوهرت زیادی از حد توقع نداشته باش ضمن آنکه مردها فراموشکارند و بایستی هر از چند گاهی برخی مطالب را به آنها گوشزد کرد.......پس از تکرار مکررات برای شوهرت دلخور نباش.......

دخترم این را بدان که خدا با دادن فرزند انسان را آزمایش می کند......همیشه بهترین باش و سعی کن بهترین بمانی.......

[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ باران ]

دلم یک دل سیر گریه می خواهد ......اما.......اجازه اش را ندارم............چون آرامش تو وصل است به آرامش من.......و من حق ندارم این آرامش را از تو بگیرم.........

دلم یک دل سیر درد و دل می خواهد ........ولی حق ندارم......چون صحبت از ناملایمات مرا بهم می ریزد....دوباره غم باد می گیرم........دوباره هر آنچه که این روزها با فشار هر چه تمام تر می فرستمشان به پشت ذهنم، می آیند جلوی چشمم و دوباره روز از نو روزی از نو.......

این است که علی رغم تلاش همه جانبه خانواده ام در حمایت از من و تو......این روزها باز هم حس عجیب تنهایی را یدک می کشم........

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ باران ]

چهل روز و شب از آمدنت گذشت ......چهل روز و شبی که هر لحظه اش آرزویم بود....و تو آمدی...آمدنی که هنوزم باورش برایم سخت است......این تویی آیا......همدم من.......

دوست دارم آنقدر در آغوشم بفشارمت تا در تو حل شوم.......ذوب شوم........دوست دارم همچنان مستمر بویت کنم........آن دستها و پاهای کوچکت را غرق در بوسه کنم و بگویم که بدانی چقدر به وجودت محتاج بودم و چه خوشحالم و متشکرم که آمدی......که آمدی و دلم را روشن کردی.......دخترم ممنون...این روزها مخصوصا از آن زمان که همه رفتند و من و تو ماندیم همدم روزهای یکدیگر، بیشتر روزها را به تو مشغولم....حتی فرصت خوردن چیزی را نمی یابم.......حتی شب زنده داری هایت را هم دوست دارم...آن شبهایی که تا صبح تو را در آغوش گرفتم و تا 4-5 یا حتی شش صبح کل خانه را وجب کردیم و دستم را روی شکمت نگاهداشتم و برایت شعر ها و لالایی ها خواندم تا دل دردت آرام گیرد...آن شبهایی که دستانم از نگاه داشتن تو برای ساعتها ، بی حس می شد ......همه را دوست دارم......تو هدیه خداوندی و من باید امانت دار خوبی باشم.......اکنون دیگر چشمانت ما را میبیند و ما را با چشمانت دنبال می کنی...حالا دیگر نه فقط در خواب شیرین بلکه در بیداری هم لبخند می زنی......نمی دانم با اطمینان بگویم یانه ولی گمان می کنم دیگر، چشمانت نیز اشک دارد......

دختر قشنگم.......بدون شک هیچ کس در دنیا دختری مثل تو ندارد......تو یگانه ای......قشنگترین دختر دنیا........

مادرم آداب چهل روزگیت را به جا آورد و آب چهلگی بر سر و تنت ریخت، باشد که سالم و سلامت عمری طولانی داشته باشی.......اسپند برایت دود کردیم باشد که شر و بلاها ازتو دور باشد........و همه اینها به دور از حتی یک نفر از قوم پدرت اتفاق افتاد.......

پدر پدرت گاه گداری زنگ می زند.....عمه ات برای فضولی هم که شده یکی دوباری زنگ زده ولی مادر پدرت از ده روزگیت زنگ نزد......هیچکدامشان هم از آن به بعد نیامدند.....جاری 3 هم فقط یکبار و فقط برای سر در آوردن از اوضاع زنگ زد و دیگر هیچ........ به اینها که می اندیشم شیرم تلخ می شود و تو نازنین من دل درد می گیری......ولی مگر می شود به این چیزها فکر نگرد......یلدا می گوید ولشان کن....شر نرسانند خیرشان را نخواستیم.......نه اینکه فکر کنی تو را دوست ندارند....دلشان برایت پر می کشد ولی از من دلگیرند و من هم از آنها...... و هیچکدام به روی هم نمی آوریم.......فقط سر سنگین هستیم واین موجب فاصله شده.....ما که آنجا برویم همه کدورت ها به فراموشی سپرده می شود...می دانی چرا........چون تو مایه آرامش و صلحی......آنقدر خوبی که همه دلشان مهربان می شود با دیدنت.......و از همه پشیمان تر مادر پدرت خواهد بود که سر دلگیری از من روزهای زیادی را از تو دور ماند و خود را از وجودت محروم کرد.......

و سپاسم از مادر و پدرم است......مادر و پدری نازنین....که این روزها همه هم و غمشان من و توهستیم .....آنقدر دوستت دارند که مادرم تا 45 روزگیت پیشمان بود....صبح و شب.....و پدرم یک شب در میان شبها پیش ما بود ...انقدر از من پذیرایی کردند که تا دنیا دنیا مدیونشان خواهم بود.......تو نیز هم باید قدردانشان باشی و بمانی.......از روز آمدنت حمامت را مادرم برد......پاهایت را مادرم شست....لباسهایت را مادرم شست........و ساعتهای مدید تو را در آغوش گرفت تا بخوابی......در واقع با این کارها به من فرصت داد تا بیشتر استراحت کنم و کم خوابی نکشم.......غذایم را درست کرد........خانه ام را جارو کرد و در و دیوارها را برق انداخت......آنچه را که هیچکس برایم نمی کرد او با جان و دل انجام داد........مدیونش هستم تا همیشه........خداوندا برایم نگهش دار........همه مادران را نگاهدار که سخت به ایشان محتاجیم.....

دختر خوبم.....یعنی این روزها را من نیز برای تو تکرار خواهم کرد؟ یعنی من هم مادر شدن تو را خواهم دید تا تکرار کنم برای تو آنچه را که مادرم در حقم تمام کرد.....؟

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ باران ]

بالاخره فارغ از همه آمدنها و رفتنها من، تو و پدر تنها شدیم..........لحظه ای که بی صبرانه آرزویش را داشتم فرا رسید........خسته ام از این همه شلوغی......از اینکه این بگوید لباسش کم است...آن بگوید لباسش زیاد است.......این بگوید نشسته شیرش بده...آن یکی بگوید دراز بکشی راحت تر است....این بگوید به صدای محیط عادتش بده تا بخوابد و آن دیگری از راه نرسیده همه جا را ساکت کند که بچه خواب است......این یکی بگوید میوه بخور برایت خوب است..و آن دیگری بگوید میوه نفخ دارد برای شیرت بد است.......و من.......که خود زخم دیده از همه اتفاقات گذشته دیگر نای بحث با این و آن را ندارم.....

خسته ام دخترم.......انگار کوه کنده ام.......نای حرف زدن را هم ندارم.....دوست دارم ساعتها ببویمت....بغلت کنم تنهای تنها......دوستت دارم...نمی دانی که چقدر منتظرت بودم.......بغلت که می کنم خستگیم رفع می شود.......تو مایه آرامشم هستی........تو مال منی و من هیچ دلم نمی خواهد تو را با هیچکس در این دنیا تقسیم کنم ...حتی با پدرت......

هنوز خودم را نگرفته ام........زرد و زارم.....به خاطر شیردهی و پرهیز از خوردن میوه و سبزیجات و مرغ و ماهی و برنج.......غذایم شده گوشت گوسفند  یا سیرابی و سوپ و نان ......میوه ام شده آناناس و کمپوت و دیگر هیچ.....دلم یک کاسه پر ماست می خواهد .......دلم برای خوردن یک هندوانه شیرین و خنک تنگ شده .......ولی تو را که می بینم دیگر جز تو چیزی نمی خواهم...آرامشت برام مهم است ....اینجوری تو هم راحت تری و بهتر می خوابی و کمتر گریه می کنی......

آدمی فراموش کار است دخترم......همه زنان روزی زاییده اند و حال و احوالشان مثل من بوده است ولی چه بگویم که فراموش می کنند.....یعنی مادر پدرت که پنج شکم زایید هم همین دردها را چه بسا بیشتر هم کشید ولی به گمانم یادش رفته است......اگر یادش بود با من مهربان تر بود...شاید هم من دیوانه شده ام و حال خودم را نمی فهمم.......قبل از آمدنت اینطور وانمود می کرد که چون ما از آنها دوریم کاری برایمان از دستشان ساخته نیست...ولی حالا سر نرفتنت به خانه شان با ما به اصطلاح قهر است......تو برایش مهمی....دوستت دارد...اگر نداشت سه روز اول آمدنت بدون انکه بهش تعارف کنم پیش ما نمی ماند....واگر دوستت نداشتند عمه ات با آنهمه دبدبه و کب کبه....شب اول امدنت در بیمارستان به عنوان همراه پیش ما نمی ماند..... پس دوستت دارند ولی زبان گفتنشان ضعیف است.......دخترم فرهنگها متفاوت است......از این چیزها ناراحت نشو......

خیلی حرفها دارم که با تو بگویم.......اما خسته ام.......کوه کنده ام.......باید قدری استراحت کنم......

 


[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ باران ]

انتظار به سر رسید و من ........مادر شدم......

یکشنبه صبح دوش گرفتم و به بیمارستان رفتیم به اتفاق آقای میم تا ببینیم وضعیت چگونه است....دکتر هم آنجا بود و معاینه ام کرد...از نظرش وضعیت دهانه رحمم خوب نبود و تنها یک سانتیمتر باز شده بود این بود ک بستری نشدم و طبق نظر دکتر به خانه برگشتم تا برای پنج شنبه مجددا به بیمارستان بروم بلکه پیشرفتی حاصل کرده باشم.......بامداد روز دوشنبه ساعت 1 احساس کردم مایعی گرم از بدنم خارج می شود و من در عجب که چه اتفاقی در حال رخداد است که ناگهان دیدم تخت غرق در آب شد......کیسه آبم پاره شد و من بناچار نصف شب مجددا به بیمارستان رفتم تا معاینه شوم.....کیسه آب پاره شده بود ولی دهانه رحم دو سانت بیشتر باز نبود......دکتر آمد و گفت برای زایمان طبیعی باید تا صبح صبر کنم...و آمپول فشار را به من تزریق کردند و فقط خدا می داند که من تا صبح چه دردی را تحمل کردم و چه ناله هایی کشیدم و چشمم مدام به ساعت بود و گویی عقربه ها اصلا از کار افتاده بودند.....هر  می گذشت بدتر می شدم و درد امانم را بریده بود....تا ساعت 8:30 صبح که دوباره دکتر آمد و معاینه کردو گفت که پیشرفتی حاصل نشده و در ضمن سر بچه هم خیلی بالا بود و می گفت در لگنم استخوانی است که افقی قرار گرفته و حتی اگر دهانه رحمم کامل باز شود باز هم احتمالش خیلی ضعیف است که سر بچه از لگن عبور کند......اینجا بود که دیگه از شدت درد و شرایط پیش رو گریه ام گرفت و زنگ زدم تا با آقای میم مشورت کنم ...آقای میم به شدت ناراحت بود و به من دلداری می داد که اگه صلاح سزارینه بذار سزارین شی فرقی نمی کنه و من ناراحت از اینکه اینقدر صبر و زحمت برای عمل طبیعی به نتیجه نرسید....دلم بد شکسته بود ....گریه امانم را بریده بود و بند نمی آمد.....دکترم دو دکتر دیگر را هم به بالینم آورد تا آنها هم من را معاینه کنند و نظرشان را برای زایمان طبیعی بگویند آنها نیز نظرشان همان بود که دکترم گفت... ومن بناچار و از روی درد به سزارین تن دادم و با آقای میم خداحافظی کردم..از درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم.....بیمارستان پر از مادران منتظر بود......همه برای سزارین خودشان را آماده می کردند...خوشحال بودند و خندان...انگار جشنی به پا بود و من تنها داغدارشان بودم....با سرعت تخت من را به سمت اتاق عمل می بردند و می گفتند عجله کنید درد دارد این خانم طبیعی بوده نشده الان میره برای سزارین...در اتاق عمل همه می گفتند چرا گریه می کنی؟ یکی می گفت درد داری؟ یکی می گفت ذوق داری؟ یکی می گفت می خوای مادر شی گریه می کنی؟ یکی می گفت ترس نداره....تا ماسک بیهوشی رو گذاشتن رو بینیم خانم دکترم شروع کرد به آماده کردن شکمم من هم که اصلا تو حال خودم نبودم بلند بلند می گفتم شروع نکنین من هنوز به هوش هستم......مسئولین بیهوشی می گفتن ما می دونیم...پنج تا نفس بکش بیهوش می شی منم نفس مس کشیدم ولی می ترسیدم که دکتر شروع کنه اونم در حالی که من بهوش هستم هی داد می زدم که من به هوش هستم من هنوز بیهوش نشدم....خانم مسئول بیهوشی می گفت ما باید یک کلاس برای مریضهای عمل جراحی قبل از اتاق عمل بذاریم...بابا ما می دونیم به هوشی.....خلاصه دیگه نفهمیدم چی شد به هوش که اومدم ساعت تقریبا 12 بود دخترم ساعت 8:46 صبح روز دوشنبه 22/2/93 مصادف با 12 رجب به دنیا اومد و از قراری چون شب تولد حضرت علی بود و تاریخش هم رند بود زایمان زیاد بود و نوزاد تازه به دنیا اومده به وفوور.....

بعد از بهوش اومدن هنوز گریه می کردم و افسرده بودم....پرستار میومد بالای سرم که چرا گریه می کنی اگه درد داری مسکن بزنم و من می گفتم نه می خواستم طبیعی زایمان کنم ولی نتونستم اینه که ناراحتم...خلاصه به دلیل شلوغی بخش تازه نزدیک ساعت 13 رفتم بخش و مادرم و پدرم و آقای میم رو اونجا دیدم آقای ح هم اومده بود.....دخترم رو تو اتاق ریکاوری یک لحظه تو خواب و بیدار دیدم....بالاخره تو بخش دخترم رو آوردن و چشمم به جمالش روشن شد....سیبی از وسط دو نیم شده با پدرش....پر از پف و  ورم.غرق در خواب با لباسی زیبا به رنگ صورتی و پتویی صورتی به دورش...

پاره ای تنم که برای دیدنش لحظه شماری می کردم.....با دو دستی که رو به بالا بود انگار دخترم در حال راز و نیاز و دعا بود.....دوستش داشتم ولی خسته بودم...خسته از تمام اتفاقاتی که بر من گذشت و خسته از تنهاییم.....هیچ کس حال من را نمی فهمید.....دوست داشتم یک دل سیر گریه کنم بدون حضور کسی.....

من مادر شدم......یک مادر واقعی..

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ باران ]

امشب گویا آخرین شب انتظار ماست.......ما که می گویم منظور من و آقای میم است....مادر و پدری منتظر در آغوش گرفتن دخترشان......

خوانده ام استرس خوب نیست و اثر عکس برفرآیند زایمان دارد......پس سعیم آن است که از خود دورش کنم......فردا صبح به بیمارستان می روم چون نه کیسه آبم ترکیده و نه دردم گرفته....مادرم می گوید او نیز چنین بوده است....فردا آخرین روز از هفته 40 بارداریم است........21 اردیبهشت ماه 1393

ساک خود و فرزندم را آماده کرده ام.....دکتر گفته است دیگر بیشتر از این صبر جایز نیست چون وزن بچه بیشتر می شود و زایمان طبیعی سخت تر......

گفته به بیمارستان بروم تا وضعیت دهنه رحم و لگنم را بررسی کند اگر خوب بود دو سه روز مهلت می دهد و اگرخوب نبود سزارین......

من هم تا این لحظه صبر کردم تا زایمان طبیعی داشته باشم....حال با خداست و هر چه مصلحت بداند........

امشب مثل دانشجویان  امتحانی که شب قبل مسیر خانه تا حوزه امتحان را می پیمایند تا بهترین مسیر را بیابند...من و آقای میم مسیر خانه تا بیمارستان را خواهیم رفت.......

دلم بد هوای امام زاده صالح را کرده است.......که اگر طلبیده باشد آنجا هم خواهیم رفت........

دیروز موهایم را رنگ کردم آقای میم هم به آرایشگاه رفت ....نه اینکه این هفته میهمان عزیزی داریم همه چیز باید آماده باشد.......خانه هم مرتب است......اتاق کودکمان هم جای سوزن انداختن نیست......همه چیز مهیا است تا قدم رنجه نماید.......امروز نظاره گر آخرین حرکتهایش در شکمم هستم ....فکر که می کنم می بینم دلم برای تکانهایش در شکمم تنگ می شود......

فردا صبح عازم بیمارستانم به امید خدا و با دعای همه شما دوستان.......

التماس دعا

برای سلامتی فرزندم دعا کنید.......


[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ باران ]

من یک مادرم......

مادری منتظر....

چقدر سخت است تحمل این روزهای واپسین و چقدر سخت تر که تنهایم.....همسرم هست ولی گویا نیست، نمی بیند،گویی مرا خوب نمی فهمد.....درگیرم این روزها......هیجانم بالاست.....گویی موعد امتحان است و من مضطرب از امتحان پیش رو.......مضطرب از اینکه آیا آماده ام یا نه.....مضضطرب از آینده ای که نمی دانمش.....مضطرب از سلامت فرزندم......مضطرب از دکتر....مضطرب از عمل.......حال مسافری را دارم که مدتها منتظر رسیدن به مقصد بود و حال که به مقصدش نزدیکتر شده حس می کند که هنوز آماده نیست و چمدانش را نبسته........

این روزها حساس شده ام...بسیار حساس......با کوچکترین حرفی اشکم جاری می شود.......همسر تا دیر وقت سر کار است و وقتی می آید اعصابش خط خطی است آنقدر که گویی مرا فراموش کرده است....شاید هنوز فکر می کند همه چیز یک شوخی مسخره است.......شاید هم خودش را به کوچه علی چپ می زند تا تحمل این روزها برایش راحت تر شود......خواهر و برادری هستیم در کنار هم و این برای او سخت تر است.......

این روزها بیش از همیشه به او نیاز دارم.......به آغوشش، نوازشش، حمایتش،آرامشش.....

این روزها او برایم حکم اکسیژن را دارد که بدون وجودش خفه می شوم......کاش این را می دانست......کاش به جای کارش در من غرق می شد.......خوب که فکر می کنم می بینم شاید من هم این روزها آغوش گرمی برای او نبوده ام......

خدایا...سایه اش را بر سرم مستدام دار و حمایتش را جاودان.......

[ ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ باران ]

 روز پنج شنبه 21/1/93  تخت و کمد و ویترین دخترمونو آوردن و این هم مکالمه من و آقای میم :

من" عزیزم....برو پایین اینا دارن تخت و کمد رو میارن بالا نظارت کن که یه وقت خدای ناکرده نزنن به در و دیوار و زخمیشون کنن.....

آقای میم: بزنن هم که زدن دیگه من برم که چیکار کنم.....

من:تعجبتعجبتعجب

من: عزیزم دارن تو اتاق تختو نصب می کنن تو اتاق بمون و نگاه کن اولا هم مواظبی که تیر و تخته شون پوسیده نبوده باشه و همونی باشه که ما سفارش دادیم...دوما اینکه یاد می گیری طریقه نصبشو که اگه یه وقت خواستیم جاشونو عوض کنیم و بازشون کنیم بلد میشی و نیاز به کس دیگه ای نداریم.....

آقای میم : باشهچشم

بعد از چند دقیقه می بینم که دو تا آقاهه تو اتاق در حال تق تق کردن و کوبیدن آقای میم رفته دستشویی منم که تو حال نشستم......چند دقیقه شد آقای میم از دستشویی در نیومد بعد که دیدم خیلی طولانی شده رفتم دستشویی و در دستشویی رو باز کردم می بینم آقا افتاده روی کف دستشویی داره کف دستشویی رو می سابه و می شوره.....

من:تعجبسوالسوالتعجبعصبانی

من :عزیزم ....عصبانیاونا تو اتاق دارن تختو نصب می کنن شما داری کف دستشویی رو می شوری!!!

آقای میم:نیشخندنیشخند

آخه اگه تو روز معمولی بهش بگم برو دستشویی رو بشور آقا به تیریش قباش بر می خوره که چرا به من تذکر می دی خودم می دونم و نمیره تا وقتی که دیگه اوضاع دستشویی افتضاح بشه...حالا که موقعش نیست بدون اینکه کسی ازش بخواد اونم موقعی که یک کار مهم تر دیگه داره رفته شستشوی دستشویی.....

من چی بگم از خونسردی آقا.........

نصب که تموم شده رفتم ببینم می بینم تختو کج نصب کردن........

آروم تو گوشش می گم عزیزم این که کج نصب شده......

آقای میم:تعجب راست میگیا...چه دقتی داری؟؟؟

در صورتیکه اصلا دقت لازم نداشت.......خیلی واضح بود......به آقاهه گفت و اونم دوباره نصب کرد و چند مورد کجی رو گرفت آخر سر هم پول بیشتر بهش داد که چی؟ که اینکه بنده خدا دوباره کجی ها رو صاف کرده....یکی نیست بگه عزیزم اگه از اول شما که بالا سرشون بودی دقت می کردی و دستشویی نمی شستی درست نصب می شد و دیگه نیازی به پول بیشتر نداشت....حرفم به پولش نیست به بی خیالی آقایونه......چقدر خوبه آدم اینقدر بیخیال باشه........

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ باران ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب